ناظم الاسلام كرمانى

430

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )

ناصر الدين شاه ملتفت شده بود كه گفته بود بايد وسايط را تعميم داد كه مظلومين از خدا منصرف نشوند چه در امكنهء مقدسه شايد يك نفر متوجه به خدا گردد آنوقت خانوادهء ظالم تباه و هلاك ميشوند باينجهت امكنهء غير مقدسه را نيز ضميمهء امكنهء مقدسه نمودند تا به كلى مردم را نظر بواسطه باشد و ظالم راحت و آسوده بخوابد اين شد كه هركس عارض يا ورشكسته و يا مظلوم واقع ميشد و يا مستحق سياستى ميگرديد پناه ميبرد به توپ مرواريد و يا سر طويله شاهى و يا منزل يكى از خانمهاى دربارى و يا خواجه‌هاى سلطانى و خورده‌خورده و كم‌كم امكنه بست بسيار و فراوان ميشد و گاه‌گاهى هم ابو الحسن ميرزا شيخ الرئيس بملاحظه شأن عارض و يا بزرگى مطلب پناهنده بيكى از سفارتخانه‌ها مىشدند مثلا در ( 1848 ) ميلادى تقريبا هفتاد سال قبل اعيان و بزرگان مملكت ايران از ظلم حاجى ميرزا آقاسى وزير محمد شاه و صدر اعظم ايران بجان آمده بسفارت روس و انگليس ملتجى شدند و در آنجا بست نشسته عزل او را از شاه خواستگار بودند و در هيجده و بيست سال قبل ناظم العلماء ملايرى كه از علماء و بزرگان و شرفاء ملاير بود با چند نفر از اهالى ملاير بسفارتخانهء روس ملتجى شدند از ظلم و ستم سيف الدوله برادر عين الدوله كه در آنوقت حاكم ملاير بود حتى آنكه آقا ميرزا سيد محمد طباطبائى كه تازه از عتبات مراجعت فرموده بود فرستاد ناظم العلماء را آوردند و فرمود با بودن علماء در طهران مناسب نيست شما پناه بسفارتخانهء روس ببريد من خودم كارت را اصلاح مينمايم ناظم العلماء باز جرئت نكرد خارج شود تا اطمينان تام به او داده شد و همچنين در ماه گذشته حاج شيخ الرئيس كه از علماء و شاهزادگان است باتهام حريّت‌طلبى طرف سوءظن دولت واقع شد بمحض آنكه دانست كه عين الدوله در خيال گرفتارى او است پناه بسفارتخانهء عثمانى برد و از آنجا خارج نشد تا آنكه بتوسط سفارت تأمين‌نامه از دولت براى او گرفته و در دفتر سفارت ضبط نمودند . خلاصه از مكاتبات آقاى بهبهانى بسفارت انگليس و اينكه صريح ببعض تجار فرموده بود اگر عين الدوله بشما سخت گرفت ملتجى بسفارت انگليس شويد تجار به اين خيال بودند تا آنكه در شب دوشنبه 23 جمادى الاولى كه روزش آقايان از شهر خارج شدند چند نفر فراش و غلام كشيكخانه ميروند درب خانه حاجى حسن برادر حاجى محمد تقى كه در مهاجرت صغرى وكيل خرج آقايان بودند و خدمات بزرك بآقايان كرده بودند خلاصه ميگويند پيغامى از حاجى داريم كه بايد به خانه بگوئيم زن حاجى حسن آمد پشت درب خانه فورا او را گرفته با درشگه خانم را مىبرند به طرف منزل عين الدوله و به او ميگويند مأموريم شوهرت را بگيريم ولى با تو محترمانه سلوك خواهد شد چه شاهزاده عين الدوله تعريف و توصيف حسن تو را شنيده و تعلق خاطرى به تو بهمرسانيده زن بيچاره خواهى نخواهى ساكت شد نگارنده ندانست مقصود عين الدوله از بردن اين زن چه بود و چه انتقامى را در نظر داشت بلى